تبليغاتX
جاری ترین رویا - بام خاطرات

 بنام پروردگاری که مهربانیش همیشه شرمنده ام می کند.

 

آموخته ام که آهسته از لب بام خاطراتم بگذرم، نمی خواهم گذشته هایم از کنار بودن با من شرمنده باشند. چه سال ها که از کودکی از کوچه پس کوچه های زندگی گذشتم و هنوز نمی دانم کدامین راه به خانه ام منتهی می شود. نمی دانم شاید یاد گرفته ام که کسی مادرانه دستم را بگیرد و دلهره ی نیافتن راه را نداشته باشم. از کودکی همیشه دستهایم در میان دستان پر مهر و پر وسعت تو پنهان بود.

اما بناگاه رهایم کردی، نه، تو رهایم نکردی این من بودم که شیطنت های کودکانه ام آنقدر مرا غرق خود کرد که دستم را از دستانت رها کردم و حالا گریان و ترسان بر لب برهوت حرمان و تنهایی مانده ام. تو مهربان تر از آن بودی که رهایم سازی و می دانم هنوز هم دل مهربانت برای سرگردانی و گمگشتی من می تپد، اما من دیگر به نفس فروشی در این بیابان عادت کرده ام. بازار آنقدر شلوغ و پر هیاهوست که اغلب فراموش می کنم که روزی از برای تو بودم و حال نمی دانم از آن کیستم. غل و زنجیرهای این بازار مچ قلبم را آزرده و زخمی کرده و سکه های پر زرق و برق لذت چنان مُهری بر لبانم زده اند که دیگر حتی نام تو را نیز فراموش کرده ام.

دیگر بازی های کودکانه و اسباب بازی های رنگارنگ دلم را زده است. حیران مانده ام که چه کنم، کدامین درب را دق الباب کنم که ندایم را از عمق جان بشنود و باز مرا با تو آشتی دهد. پریشان و سرگردان به جستجوی نشانه هایی از تو بودم که در دور دست انتظار آنان را یافتم، شرمنده و شرمسار مرا بر در خانه ات آوردند و اینبار برای هزارمین و شاید برای هزار هزارمین بار با تو عهد بستم که دیگر دستم را از دستانت رها نسازم.

اما باز می دانم شیطنت های کودکانه ام و غفلت های جوانی مرا از تو دور خواهد کرد. اما این بار از تو خواسته ام که دستانم را رها نکنی و اگر پافشاری نفس مرا دیدی دستان قلبم را غل و زنجیر کنی و اگر آرام نگرفتم هر گونه که خواهی مرا تنبیه کن اما از خود مران مرا، که بی تو در این وادی حسرت و بیابان برهوت بی آب چه کنم از تشنگی و حیرانی.

 

چنین حیران و سرگردان به دنبال تو می گردم

 کجا می بیینیم جانا که من از آن گریزانم؟

تمام خاطراتم را به دنبال تو می گردم 

خوشا آن روزها را، تو بودی در کنار من

بده دستان گرمت به دست پر نیاز من 

کجا جویم کجا یابم به مانندت، نماز من

 

بارالها! آنچنان دستم را بگیر که اگر روزی هوای نفس، دستانم را گرفت، دستم از دستان پر مهر و عطوفت تو جدا نشود. آنچنان راه خانه ام را نشانم بده که دیگر پریشان و سرگردان کوچه های نفس نباشم. مرکبی رهوار برایم برگزین که اگر در راه ماندم و از خستگی نای آمدن نداشتم، سوار بر آن مرکب به سویت بشتابم.

 

نوشته شده توسط آفتاب  در ساعت 11:51 | لینک  |