تبليغاتX
جاری ترین رویا

این عکس رو که دیدم به یاد کسی افتادم که انگار خدارو فراموش کرده یا نه شاید خدا اونو فراموش کرده، اما می دونید کدوم سخت تره اگه ما خدارو از یاد ببریم اون به یاد ماست اما اگه خدا مارو از یاد ببره اون وقت می شیم ی خار که بودنش روی یک نقطه ی کوچیک از زمین هم بی ارزشه (تا حالا فکر کردین خار به چه دردی می خوره، بودنش آدم رو زخمی می کنه و اگه بخوایم نباشه باید بسوزونیمش، مشکل اینجاست که بودن خاکستر اون هم باعث سیاهی دست کوچیک و لطیف بچه ها هم میشه اما خوبه که این خاکستر بعد از ی مدتی از بین میره) خدا کنه هیچ وقت خار نباشیم.

پس از خدا بخوایم که هیچ وقت مارو فراموش نکنه حتی اگه ی روزی ما اونو فراموش کردیم.

نوشته شده توسط آفتاب  در ساعت 16:56 | لینک  | 

 بنام پروردگاری که مهربانیش همیشه شرمنده ام می کند.

 

آموخته ام که آهسته از لب بام خاطراتم بگذرم، نمی خواهم گذشته هایم از کنار بودن با من شرمنده باشند. چه سال ها که از کودکی از کوچه پس کوچه های زندگی گذشتم و هنوز نمی دانم کدامین راه به خانه ام منتهی می شود. نمی دانم شاید یاد گرفته ام که کسی مادرانه دستم را بگیرد و دلهره ی نیافتن راه را نداشته باشم. از کودکی همیشه دستهایم در میان دستان پر مهر و پر وسعت تو پنهان بود.

اما بناگاه رهایم کردی، نه، تو رهایم نکردی این من بودم که شیطنت های کودکانه ام آنقدر مرا غرق خود کرد که دستم را از دستانت رها کردم و حالا گریان و ترسان بر لب برهوت حرمان و تنهایی مانده ام. تو مهربان تر از آن بودی که رهایم سازی و می دانم هنوز هم دل مهربانت برای سرگردانی و گمگشتی من می تپد، اما من دیگر به نفس فروشی در این بیابان عادت کرده ام. بازار آنقدر شلوغ و پر هیاهوست که اغلب فراموش می کنم که روزی از برای تو بودم و حال نمی دانم از آن کیستم. غل و زنجیرهای این بازار مچ قلبم را آزرده و زخمی کرده و سکه های پر زرق و برق لذت چنان مُهری بر لبانم زده اند که دیگر حتی نام تو را نیز فراموش کرده ام.

دیگر بازی های کودکانه و اسباب بازی های رنگارنگ دلم را زده است. حیران مانده ام که چه کنم، کدامین درب را دق الباب کنم که ندایم را از عمق جان بشنود و باز مرا با تو آشتی دهد. پریشان و سرگردان به جستجوی نشانه هایی از تو بودم که در دور دست انتظار آنان را یافتم، شرمنده و شرمسار مرا بر در خانه ات آوردند و اینبار برای هزارمین و شاید برای هزار هزارمین بار با تو عهد بستم که دیگر دستم را از دستانت رها نسازم.

اما باز می دانم شیطنت های کودکانه ام و غفلت های جوانی مرا از تو دور خواهد کرد. اما این بار از تو خواسته ام که دستانم را رها نکنی و اگر پافشاری نفس مرا دیدی دستان قلبم را غل و زنجیر کنی و اگر آرام نگرفتم هر گونه که خواهی مرا تنبیه کن اما از خود مران مرا، که بی تو در این وادی حسرت و بیابان برهوت بی آب چه کنم از تشنگی و حیرانی.

 

چنین حیران و سرگردان به دنبال تو می گردم

 کجا می بیینیم جانا که من از آن گریزانم؟

تمام خاطراتم را به دنبال تو می گردم 

خوشا آن روزها را، تو بودی در کنار من

بده دستان گرمت به دست پر نیاز من 

کجا جویم کجا یابم به مانندت، نماز من

 

بارالها! آنچنان دستم را بگیر که اگر روزی هوای نفس، دستانم را گرفت، دستم از دستان پر مهر و عطوفت تو جدا نشود. آنچنان راه خانه ام را نشانم بده که دیگر پریشان و سرگردان کوچه های نفس نباشم. مرکبی رهوار برایم برگزین که اگر در راه ماندم و از خستگی نای آمدن نداشتم، سوار بر آن مرکب به سویت بشتابم.

 

نوشته شده توسط آفتاب  در ساعت 11:51 | لینک  | 

در رواق چشم های اشکبار

سلا بر تو! سلام بر تو ای حسین عزیز! که قدومت حال و هوای نینوا را بهشتی ساخت، و خون پاک و جوشانت ریگ های تفتیده ی آن دشت سوزان را با ملکوت و فرشتگان آشنا نمود. سلام بر تو که وجود گرانمایه ات مفهوم هستی است، و نگاه ژرف و اندیشاننده ات، تفسیر تابش خورشید جهان افروز.

 

هان ای پیشوای آگاهی و راستی! دلسوختگان شهادت جانسوز تو را با قصرها و حوریان بهشت و با درختان و جویبارهای زیبا و بوستان های پرطراوت و نعمت های رنگارنگ آن چه کار؟ ما نگاه پر مهر و بشر دوستانه و بزرگوار تو را- گر چه با گوشه ی چشمی باشد- با کران تا کران هستی هم سودا نمی کنیم.

 

هان ای سرو سرسبز و تناور آزادی و آزادگی!

ابروی تو محراب نماز و نیایش ماست؛ و کویت کعبه و عرفات ما. شهادتگاه الهام بخشت، زمزم و صفای ماست؛ و قتلگاه گلرنگت، منا و قربانگاه ما؛ و ما راهیان کوی تو هستیم و زائران و حاجیان عشق تو. هان ای مایه ی روشنی چشم پیامبر عدالت و آزادی! ما یتیمان آل محمدیم، که در راه رسیدن به عدالت و آزادی و حقوق بشر، و نایل آمدن به امنیت مال و جان و آبرو و کرامت انسانی، و نیز امنیت خانه و کاشانه ی خویش، و هم چنین امنیت شغلی و قضایی و فکری، در گذر زمان، بیدادها و حق کشی ها و خشونت ها و تاریک اندیشی ها و تعصب های کور ناگفتنی دیده ایم. بازداشت ها، ربایش ها، زندان ها، دخمه ها و دهلیزهای مرگ را با نام ها و عنوان های رنگارنگ و نشاندار و بی نشان تجربه کرده ایم؛ و با این وصف، به بلای استبداد و انحصار و زورمداری و قیم مآبی و بهره وری ابزاری از دین خدا، «نه» گفته ایم؛ چرا که تو این ها را به دین شناسان و دین گرایان و دین باوران و دین داران آگاه و راستین و ستم پذیر و نواندیش و کمال طلب آموختی، و ندای آزاد منشانه ات را در برابر ستم و فریب تا روز رستاخیر طنین افکن ساختی، که: «یا أخی! و اللهِ لو لم یکنُ فی الدُنیا ملجأ و لا مأوی لما بایعتُ یزیدُ....» اگر در کران تا کران گیتی پناهگاه و نقطه ی امنی برایم پیدا نشود و دست خشونت و ترور همه جا برسد، و حق امنیت مرا پایمال سازد، باز هم با استبداد هراس انگیز مذهبی بیعت نخواهم کرد.

 

هان ای قلب انسان دوست علی و فاطمه را در سینه!

ما یتیمان قرآن و نهج البلاغه ایم که در راه ستم ناپذیری و حاکمیت بر سرنوشت خویش در گذر زمان، مسجد و محراب غصب شده، مزرعه ی به تاراج رفته، خانه ی سوخته، فرق خون چکان، پهلوی شکسته، چهره ی کبود، سیمای زرد و مسموم به سم خیانت، سرو بی سر، پیکر بی دست و سلاخی ها و دشنه آجین شده ها دیده ایم، بی آن که مرهمی بر زخم عمیق و کهنه ی دل بیابیم؛ و هنوز هم در انتظار او- که خواهد آمد- دل بی قرار و توفان زده را به شکیب و آرامش فرا می خوانیم.

سربرآوردن هلال ماه از افق محرم، نمک پاش دل ریش و زخمدار ماست؛ و ما در اندوه سوگ سهمگین عاشورا و آموزگار بزرگ آن، و یاران نواندیش و ستم ناپذیرش، بسان اسپندی بر روی آتشیم، و دراوج بی قراری و بی تابی خویش، نام بلند و الهام بخش حسین را زمزمه می کنیم؛ چرا که واژه ی زیبا و دل نشین حسین، نه یک ستاره ی تابان، نه یک ماه شب افروز، و نه یک خورشید نورافشان، که کهکشان ناپیدا کرانه ی حقایق و واقعیت ها و ارزش های والای آسمانی و انسانی است.

 

واژه ی موج آفرین حسین، تنها یک واژه ی زیبا و پرمعنویت و اوج بخش نیست، بلکه در بردارنده ی مفهوم زیباترین نام های خدا، یا اسماء حسنای اوست.

 

هان ای میوه ی دل فاطمه!

اقیانوس عشق و اخلاص شرمنده ی قطره ای از خون پاک و جوشان توست؛ همان خونی که در واپسین لحظه ها با نشستن تیر خشونت و تاریک اندیشی بر قلب نازنین ات، بسان ناودانی جریان یافت، و تو دست های مبارک را بر زیر آن گرفتی و چهره و محاسن شریف را گلگون ساختی، که: می خواهی خدای عدالت و آزادی را با چهره ای سرخ فام و به خون آغشته دیدار کنی!

آنگاه این گونه روشنگری کردی: به خدای سوگند که زورگویی و بیداد و خشونت و حق کشی را -گرچه به نام خدا و مذهب و در زیر پرچم خیل الله- بر نخواهی تافت و بدان رأی نخواهی داد؛ چرا که ستم و استبداد به نام عدالت و آزادی و به بهانه ی خداوند، زشت تر و دردناک تر و نابخشودنی تر است، و عاملان آن، فرومایه ترین ظالمان و خودکامگانند. «اما والله لا احیبهم الی شیءٍ مما یریدون حتی القی الله و انا مخضّبٌ بدمی»هان! به هوش باشید به خدای سوگند هرگز به خواسته ی ظالمانه ی آنان پاسخ مثبت نخواهم داد تا در حالی پروردگارم را دیدار کنم که به خون خویشتن، در راه او و نجات و آزادی بندگانش از بند بیداد، رنگین شده باشم.

 

هان ای امیر آزادی!

سوگند به «فجر» که «لیال عشر» دهه ی محرم و عاشورای توست؛ و ماه برانگیزاننده و بیدارگرت، شب های قدر عاشقان و شیفتگان کربلا، کوی عطرآگین و الهام بخش توست. دریغ و درد که معمای عشق و دلدادگی رهروان راستین راه خاندان علی و فاطمه و فرزندان پاک آنان را نمی توان بیان کرد و شرح داد، و این راز سر به مهر بر دل های دلدادگان، سخت سنگین و فرساینده است، که چه قدر سرمایه های مادی و معنوی و اشک و خون برای رسیدن به جامعه و دنیای سرشار از عدالت و آزادی، امنیت، برابری، راستی، درستی، صفا، وفا و خداپرستی و بشر دوستی خالص و به دور از سوداگری ها و دین فروشی ها و شرایط و فضای عطرآگین و مورد نظر شما نثار کرده اند، اما....

اما هنوز هم از ابتدایی ترین حقوق انسانی محروم هستند و در بند ندانم کاری ها و تاریک اندیشی ها و خودخواهی ها و ... در آرزوی رعایت حقوق بشر.

 

هان ای قبله گاه عاشقان!

هر شبنم اشکی که بر دیدگان نگران و در انتظار ما می نشیند، نماینده ی امواج خروشان اندوه، در دنیای وجودِ بی تاب و بی قرار ما، و نمودار آرزوها و آرمان های برباد رفته، و حقوق پایمال شده، و کرامت و عزت سرکوب شده ی ماست.

 

هان ای تجسم راد مردی و بزرگ منشی!

تشنگی و عطش زدگی ما در گذر زمان به عدل و داد و آزادی و انصاف و برادری و برابری و مهر و مدارا، کمتر از عطش کودکان تو نیست! ما از گاهواره تا آرامگاه خویش، و از آنجا تا عالم برزخ و سرای آخرت، و تا دیدار خدا و پاداش شکوهبار او، و تا بهشت پر طراوت و زیبایش، تشنه و سوخته و بی قرار عنایت و بزرگ منشی حسین عزیز و تک تک یاران اندیشمند و آزادی خواه او هستیم؛ و نیز تشنه و سوخته و بی قرار عنایت و لطف پیام رسانان مبارز و استبداد ناپذیر و حق پرست او؛ از قافله سالار کاروان اسیران آزادی بخش گرفته تا آن عدالتخواه خردسالی که هنوز هم از خرابه ی شام به خودکامگان انسان ستیز و آدم خوار روزگاران، برای تغییر روش و منش جهانداری و سروری، درس عبرت می دهد.

آری، ما تشنه و سوخته، بی قرار عنایت آنانیم و هر آن چه از فراتِ عشق آنان می نوشیم، تشنه تر و بی قرارتر می گردیم.

 

هان ای روح عدالت!

ای قصیده ی بلند حریّت! ای تجسم کرامت! این مؤذن معبد عشق! ای سند حیات هماره ی دین و دفتر! ای تبلور جمال و کمال! ای فروزشگاه جهاد و تلاش خصمانه! ای چشم بیدار عصرها و نسل ها! ای سرو تناور مقاومت و پایداری! ای چشمه ی جوشان امید و نوید! ای سمبل شهامت و شجاعت! ای جلوه گاه ژرف اندیشی و آینده نگری! ای جان اصلاح طلب! ای منطق استبداد ستیز! ای پرچمدار هماره ی حقوق بشر! این نگران سرنوشت دین و انسانیت و ای میهمان عزیز و هماره ی دل ها و قلب های کمال جو! ما تشنه ی لطف و مهر و عنایت تو هستیم و سخت نیازمند محروم نوازی ات؛ اشک دیدگان ما در سوگ تو، التهاب زلال دل است، و گلاب گل های نینوا.

 

دستان ما که انده زده در سوگ شهادت تو و یارانت بر سینه های داغدار و سوخته ی ما می نشیند، دست دوستی و بیعت ما با تو و آرمان های انسانی و پرجاذبه و عدالت خواهانه و اصلاح طلبانه ی عاشورای توست، که هم چنان تشنه و بی قرار آن هاییم و هنوز برای آن ها پر می زنیم.

 

هان ای پیشوای بشر دوست!

بر کدام مصیبت تو گریه کنیم که هر کدام کوهی سر به آسمان ساییده و استوار را فرو می پاشد، و دریایی را به تلاطم می کشد! آه! الله اکبر! آه! از شهادت یاران کمال جویت! آه! از شهادت فرزند اندشمندت! آه! از شهادت شیرخوار اصلاح طلب ات!

 

آه! از شهادت دو یادگار عدالت خواه برادرت! آه! از شهادت خواهرزادگان دلبر و ستم ناپذیرت! آه! از به خاک افتادن پرچم علمدارت که عرش را به لرزه درآورد! آه! از هنگامه ی وداع آخرین!

از آن لحظه ای که در یک سو عصاره ی هستی بر توسن عشق و اخلاص نشست و به سوی دیدار خدا گام سپرد، و آن سوتر یادگار راستین زهرا و علی و جلوه گاه کمال و جلال حق، زینب، با بانوان و کودکان آل رسول با چشمان اشکبار و دل های توفان زده و نگران با ندای مهلاً! مهلا بر آن بودند تا یار و سالار خویش را دمی از رفتن بازدارند....

 

سلام بر آن لحظه های حساس!

سلام بر آن اشک های روان!

سلام بر آن قلب های لرزان!

سلام بر آن لب های عطش زده!

سلام بر آن موهای پریشان!

سلام بر آن چهره های اندوه بار!

سلام بر آن گریبان های چاک زده!

سلام بر آن جان های بلا رسیده!

سلام بر آن پیکرهای به خون خفته!

سلام بر آن بدنهای برهنه!

سلام بر آن اندام های تکه تکه شده!

سلام بر آن سرهای سرفراز!

و سلام بر لب و دندانی که هدف چوب خیزران قرار گرفت...

السلام علی الجُیُوب المُضرَّجات، السلام علی الشفاهِ الذّابلات...

السلام علی الأجساد المقطّعات، السلام علی الشیّبِ الخَضیب...

السلام علی البَدَنِ السّلیب، السلام علی الرّأسِ المَرفُوع....

 

عزیزا! هیچ گاه برای این پرسش خود جوابی نیافتم که:

چرا این گونه مرکب را تو می رانی به آن سویی

که خواهد شد زمینش پر زخون آل طاهایت؟

چه آسان می روی جانا به سوی قتلگاه خویش

 مگر جز تیر و نیِِزه دارد آنجا هم پذیرایی؟

(شعر از خودم)

 

 

نوشته شده توسط آفتاب  در ساعت 11:11 | لینک  |